سارا سارا ، تا این لحظه: 11 سال و 10 ماه و 26 روز سن داره

دخمل کوچولو

احوالات دخملی

شنبه:ظهر که بیدار شدی بازت گذاشتم کلی بازی کردی.دوست داشتی مدام باهات بازی کنم و حرف بزنم.با هم فیلم دیدیم و خوابیدی.چند روز بود یبوست داشتی که بر طرف شد.البته عمه طبابت کرد و جواب داد.غروب که شد مدام غر زدی همش می خواستی بغلم باشی و بازی کنی و دوست داشتی راه ببرمت.تا می ذاشتمت زمین کلی گریه می کردی.شب مامانی با بابا اومدن خونمون.بابا سر درد عجیبی داشت خوابید.حالش خیلی بد بود.مامانی تو رو نگه داشت که غر نزنی ولی تو من رو می خواستی.منم یا بغلت می کردم یا روی پام می خوابوندمت تا بخوابی.تا نصفه شب هم بیدار بودی و بازی می کردی.دوست دارم عشق من. یکشنبه:امروز صبح بابا با مامانی رفتن.قرار بود ما هم بریم که بابا گفت ظهر میان با مامانی دنبالمون.حال...
16 مهر 1391

احوالات دخمل گلم

سلام عزیزم.این روزا خیلی سرم شلوغه.یه کمم بی حالم.برات باید بنویسم از خاطراتمون تا از زندگیمون بدونی ولی یه کم مشکله سه شنبه:زیاد یادم نمیاد چی شد فقط می دونم خیلی حالم بد بود.بابا که اومد تو رو کذاشتم پیش بابا و رفتم امپول زدم.تو کلا خواب بودی گل مامان چهار شنبه:بابا زنگ زد که پنجشنبه رو مراسم سالگرد برای اقاش گرفتن و باید بریم من کلی ناراحت شدم چون قرار بود بریم قم.بابا گفت شب بریم تا فردا موقع سالگرد هم برگردیم.من تند تند کارامون رو کردم کارای خونه رو هم کردم به مامان سادات هم زنگ زدم که داریم می ریم.ساعت 3 زنعمو بابا و عمه و امیر حسین اومدن خونمون و بعد سپیده جون.زنعمو برات ملافه تشک دوخت.لباسای منم درست کرد.دستشون درد نکنه.تو از همه...
15 مهر 1391

احوالات دخمل ناز مامان

چهار شنبه:گل نازم بابا مر خصی بود.بابابایی رفتیم  دنبال کارامون بعد رفتیم خونه مامانی.یه سری قبل از ظهر رفتیم بیرون و یک سری بعد از ظهر.ناچار شدم توی ماشین عوضت کنم تا نم ندی.تقریبا یک کم از کارامون رو انجام دادیم و دست پر بر گشتیم خونه.به مامانیز گفتیم بریم خونه ما گفت نه فردا میام.قرار شد فردا شب بریمک خونه عمو حاج علی.ما هم اومدیم خونه.بابایی برامون فالوده خرید که خوشمزه بود. پنجشنبه:صبح زود بیدار شدیم و سه تایی رفتیم دنبال یه سری از کارامون.ظهر باباییی برامون غذ ا از بیرون گرفت چلو ماهی .بعد تو و بابایی خوابیدین منم سبزی ها ی کوکو و خورشت رو درست کردم تا بذارم فریزر.غروب رفتیم دنبال مامانی.مامانی می گفت بریم مستقیم خونه عمو.بابا گ...
11 مهر 1391

قلتیدن سارا کوچولو

دختر نازم امروز ساعت 5:30 بود که دیدم صدای گریت میاد.سریع اومدم پیشت دیدم قلت خوردی و دمر روی زمین افتادی.از قلتیدنت هم خوشحال شدم و هم ناراحت.ناراحت از اینکه گریه می کردی و منتظر بودی تا کمکت کنم.در ضمن خیلی نگرانم.نکنه دمر بیوفتی و من نفهمم.بابا خیلی خوشحال شد وقتی فهمید قلت خوردی وقتی اومد خونه برات کادو گرفته بود که عکسش رو می ذارم برات.شیرینی هم خریده بود.دوست دارم عشق من.مدام امروز سعی می کردی به بغل خم بشی ولی دور 180 درجه می زدی.دوست دارم نفسم.بابا که اومد کلی برای بابا دلبری کردی.الان خوابیده بودی ولی از صدای تلویزیون بیدار شدی. استی امروز خودت روکپیف کردی و ناچار شدم حمام ببرمت.عزیز دلم امروز با من پای کامپیوتر نشستی و فیلم دیدی.ال...
4 مهر 1391

احوالات دخمل طلا

یکشنبه:یک روز عادی و پر کار بود.تو جدیدا غر هات بیشتر شده و دوست داری بازی کنی.معمولا شبا تا ظهر می خوابی بعد از ظهر هم خواب عصرونه و شب دیر وقت می خوابی.توی اتاقت که می برمت به پایین تختت که ارم روش داره نگاه می کنی و می خندی.حس می کنم رنگ ابی رو دوست داری.هر چی که ابی باشه تو نگاهش می کنی و می خندی.دوست دارم عشقم به اندازه ستاره های اسمون دوشنبه:الان که این مطلبا رو می نویسم هنوز از خواب بیدار نشدی.فقط یه کم یه ساعت پیش چشمات رو باز کردی و برای من و بابا خودت رو لوس کردی و خوابیدی.
3 مهر 1391

ذوق مامان

عزیز دلم شنبه نزدیکای غروب بود که نشوندمت روی زانوهام و زانوهام رو خم کرده بودم.داشتم باهات حرف می زدم تو هم حرف می زدی و میخندیدی.من سر ذوق بودم و بلند بلند از خنده و حرف زدنت خندیدم.تو هم از خنده من بلند بلند خندیدی و از خنده هق هق می کردی.خیلی جالب بود از ته دل می خندیدی ومن کلی ذوق زده شدم
3 مهر 1391