سارا سارا ، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 23 روز سن داره

دخمل کوچولو

قربونی برای دخمل نازم

عزیز دلم دیروز بابا برای دختر نازم قر بونی کشت.مامانی هم زحمت کشید و قربونی رو با بابا قسمت کردن.دستشون درد نکنه.عزیزم قربونی برای سلامتی گل دخملم بود.ایشالا همیشه سالم باشی سارای گلم و با عزت و برکت عمر طولانی و پر باری داشته باشی.امین ...
14 تير 1391

گل دخمل مهمونی میره

عزیز دلم دیروز صبح زود بیدار شدیم کارامون رو کردیم و با بابا رفتیم خونه مامانی.بابا ما رو گذاشت رفت شرکت.کلی خونه مامانی بهمون خوش گذشت.تو هم که خوشت میو مد و خونه مامانی ارامش داشتی.عزیزم مامانی خیلی دوست داره.تو هم باید همه رو دوست داشته باشی.به بزرگترها احترام بذاری و با کو چیکترها مهربون باشی. ...
14 تير 1391

بی خوابی شبانه گل دخمل

عزیز مامان سلام الان دو شبه خیلی بی تابی می کنی تقریبا مامان توی 24 ساعت شبانه روز 3 ساعت می خوابه.یه کم گلم زردیت بهتره.گتاهی به حدی گریه می کنی که من واقعا می ترسم و دیگه نزدیکای صبح کلافه میشماون موقع هست که می گم گریه کن ولی دلم طاقت نمیاره.عزیزم خیلی دوست دارم.هیچ وقت گلم مامان رو نگران نکن.بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووسسسسسسسسسسسس ...
14 تير 1391

خاطرات چند روز دخملی

عزیز دلم جمعه از قم اومدیم.رفتیم خونه عمه نفیسه بعد اومدیم خونه.خونه کلی کثیف بود و منم کلی خسته. شنبه صبح که بیدار شدیم اصلا حال نداشتی و من کلی گریه کردم بردیم دکتر و ازمایش که خدا رو شکر زردیت بالا نرفته بود برای شما مهتابی نصب کردیم و بابا کلی عکس از گل دخملش گرفت.شنبه بعد از ظهر عمه امیرحسین سپیده زنعمو معصومه خانم و محمد امین اومدن خونمون.عمه کیک برنج اورد خوردیم.بعد یه کم دیگه کار کردم.دیروزم فریده و فرشته اومدن.دیروز همه تلفن میزدن و حالت رو می پرسیدن دیروزم من رو ترسوندی مدام که شیر می خوردی بالا می اوردی مامان سادات میگفت به خاطر ماهی که من خورده بودم شما سردیت کرده.دیشب تا صبح بی هوش افتاده بودی فهمیدم حال نداری.امروزم به زور به...
12 تير 1391

پدر و مادر تازه کار نگران

سلام عزیز دلم.امروز صبح که بیدار شدم دیدم رنگت خیلی زرد شده با گریه به بابایی گفتم.قرار شد اول ببریمت کنترل قد و وزن و بعد ازمایشگاه.رفتیم کنترل قد وزن امروز که 20 روزه خدا تو رو به ما هدیه کرده قدت 55 شده وزنت 3500و دور سرت 36 بعد بابا رفت دندون پزشکی و اومد دنبال ما ما رو برد دکتر گیاهی.دکتر به من گفت چهداروهایی بخورم ووقتی دید همه داروها رو استفاده کردم گفت گوشت رو حجامت می کنه بردنت اتاق حجامت من و بابا رو بیرون کردن ولی دیدم اوردنت و گفتن حجامت نمی کنن انگار تر سیده بودن.من و بابا بردیمت ازمایش تا جواب حاضر بشه اومدیم خونه وسایل لازم برای بستری شدن توی بیمارستان رو جمع کردیم ساکمون رو بستیمو راه افتادیم بابا رفت جواب ازمایش رو گرفت و ...
10 تير 1391

ناراحت نباشین برمی گردم

گلم روزی که رفتیم بیمارستان خوابیدی مامان سادات جون با چشم گریون برگشت خونشون.امروزم همشون ناراحت بودن خاله سحر می گفت وقتی ما بر گشتیم یه خورده گریه کرده.همه بهت عادت کرده بودن و دوست نداشتن تو بر گردی و غصه دار بودن منم گفتم ناراحت نباشین ما بر می گردیم
9 تير 1391

باز گشت به خونه

عزیز دلم دیروز که پنجشنبه بود بابا اومد خونه مامان سادات دنبالمون و امروز صبح بر گشتیم تهران بابا خیلی برای ما دلتنگ شده بود و ما هم برای بابای مهربونت که با صبر زیاد به خاطر راحتی ما دوریمون رو تحمل کرده بود.وقتی رسیدیم تهران وسایلمون رو گذاشتیم خونه و رفتیم خونه عمه نفیسه.ناهار اونجا بودیم مامانی هم بود.بابا میخواست بره نمایشگاه بازیهای کامپیوتری ما رو اورد خونه و رفت برای شما شیر خشک درست کردم خوردی و خوابیدی خودم هم خیلی خستم چون نذاشتی دیشب بخوابم راستی داری بیدار میشی اخه هنوز همسایه بالایی بنایی و سر و صدا داره و خواب دختر ناز مامان رو به هم ریخته
9 تير 1391

بی قراری شبانه دخملی

گل من چند شبه خیلی بی قراری می کنی و من نگران میشم.عزیزم شبا ساعت 11 به بعد بیدار میشی و تا بعد اذان صبح بیداری.گلمدیشب خیلی بی قراری کردی و به شدت و با صدا گریه می کردی هر چی التماست می کردم که اروم باشی فایده نداشت و کلی جیغ کشیدی.
9 تير 1391