سارا سارا ، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 23 روز سن داره

دخمل کوچولو

جمعه گل دخمل

عزیز دلم دیروز از خونه مامان سادات اومدیم .مدام بی قراری می کردی بابا نگهت داشته بود.من کارای خونه رو می کردم.بعد از اینکه کارامون رو کردیم رفتیم خونه عمه .داشتن میر فتن افطاری .زود برگشتیم.من وسایل افطاری رو اماده کردم.بعد از افطار برای سحری لازانیا درست کردم .مدام نق میزدی و کلا سر ناسازگای گذاشته بودی.من کلی کار کردم .از خدا خواستم شب اروم بخوابی.گهوارت رو بردیم تو اتاق خواب بغل تخت گذاشتیم.ساعت 12:30 خوابت برد.منم تا صبح هر وقت گریه می کردی گهوارت رو تکون می دادم و زود می خوابیدی.امروزم که شنبه هست کلی با هم خوابیدیم .اصلا حوصله کار کردن رو ندارم .لباس های پاییزیت دارن کوچیک میشن.منم تنت کردم ازت عکس بندازم انقدر اذیت کردی که عکسا جالب ...
7 مرداد 1391

سارا جون مهمونی میره

عزیز دلم چهار شنبه شب تا سحر با بابا نشستیم و شما هم بیدار بودی و نمی خوابیدی.سحری خوردیم البته من که روزه نمی گیرم به خاطر اینکه بابا تنها نباشه منم باهاش سحری می خورم .بعد از نماز خیلی خوابم میومد ولی تو بیدار بودی و تا ساعت 6:30 نخوابیدی ومنم به ناچار بیدار بودم .صبح که بیدار شدیم رفتیم خرید من لباس خریدم و برای گل دخملم گیره و تل خریدم.وای با تل انقدر ناز شدی نمی دونی.اومدیم خونه کارامون رو کردیم رفتیم قم .تو هم لباس بنفش تنت بود و تل بنفش زده بودی خیلی ناز شده بودی وقتی رسیدیم خونه مامان سادات مامان سادات کلی من رو دعوا کر د گفت سر بچه شله و فرو رفته تل رو برداشتم وسریع سرت برگشت حالت قبل  و جای تل از بین رفت.مامان سادات بردت حمام...
6 مرداد 1391

سارا مهمونی میره

گل دختر من سلام.قند عسلم سلام.قشنگ من سلام جیگر طلام دیروز صبح به زور از خواب پاشدم کارامون رو کردیم بابا ما رو برد خونه مامانی افطاری اونجا دعوت بودیم بابا رفت سر کار.من و تو هم همش خونه مامانی خواب بودیم.دم افطار عمه هم اومد .افطار کردیم سر شام مدام غر میزدی تا مامانی تو رو ازم گرفت تا من شام بخورم.همه سعی می کردن باهات بازی کنن تا تو خسته شی و شب بخوابی ولی شب تا ساعت 4 صبح بیدار بودی و گریه می کردی.منم دعوات می کردم من خیلی گلم خسته میشم من رو ببخش که دعوات می کنم.اخر سر هیچی جواب نداد تا اینکه ساعت 4 صبح خوابیدیم.دوست دارم عشقم. ...
4 مرداد 1391

اولین ماه رمضان سارا جونم

عزیز مامان امسال اولین ماه رمضونیه که تو پیش مایی و خدا به ما یه گل قشنگ رو داده نازنینم انشالا در این ماه مبارک خدا فرج امام زمان (عج) رو نزدیک کنه و مریضا شفا پیدا کنن و در این شبهای پر برکت خدا بهترین  ها و قسمت بنده هاش بکنه امین یا رب العالمین. الان عزیز دلم  خوابه می دونم شب بیداری.گلم راستی گلی که جمعه از میدون گل خریدیم خشک شد.دوست دارم گلم بوووووسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس
4 مرداد 1391

دوشنبه گل دخمل

عزیزم شب قبل که تا صبح بعد از نماز چشم رو هم نذاشتی.من و بابا هم نخوالیدیم.صبح به زور بیدارت کردم تاشیر بخوری بعدش دوباره خوابیدی.ظهر هم خوابیدی.ناخن هات خیلی بلند شده و خودت رو مدام چنگ می زنیقرار بود عمه ببرتت حمام که نبرد خودم جرات به خرج دادم و حمام بردمت عزیزم بابا از وقتی که از سر کار اومده سعی کرده بیدار نگهت داره که شب بخوابی موقع خواب هم خوابوندت ولی همین که من اومدم بخوابم سر نا سازگاری رو گذاشتی و گریه کردی خیلی خوابت میاد ولی نمی دونم برای چی خودت رو به زور بیدار نگه داشتی و نمی خوابی.برات الان کولر روشن کردم.جات رو هم عوض کردم شیرم بهت دادم ولی باز بیداری.گلم امروز یه اتفاق ناراحت کننده افتاد.دستت رو نجس کرده بودی اومدم اب بکشم ...
3 مرداد 1391

عکسای سارا جونم

دختر گلم بعد از حمامروز چهلم سارا جونم در قنداق فرنگی........................چیه متعجبی مامان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یه چیز یواشکی :من از قنداق فرنگی خوشم نمیاد دیدین گفتم انقدر من رو توی قنداق نگه داشتین تا گریه کردم دستم خیلی خوشمزه اس به به سواری روی کفش دوزک سارا و ماهی ها ...
1 مرداد 1391

احوالات چند روزه دخترم

سه شنبه: صبح قرار بود با تو و بابا بریم دنبال یه سری کارای اداری که رفتیم ولی من از صبح که بیدار شدم حالم خوب نبود دلم درد می کرد حالت تهوع هم داشتم .قرار بود که با عمه بریم خونه مامانی که نرسیدیم بابا خونه موند و ما رو بعد از ظهر برد خونه مامانی و خودش رفت سرکار.شب کارامون رو کردیم بابا اومد رفتیم عروسی پسر دوست مامانی ولی خیلی دیر دیگه می خواستن شام رو بیارن که ما رسیدیم.این اولین عروسی بود که گل دخمل مامان می رفت .شب رو خونه مامانی موندیم. چهار شنبه:چهارشنبه رو هم خونه مامانی موندیم اخر شب اومدیم خونه. پنجشنبه:نوبت کنترل قد و وزنت بود و چهلمین روزی که  گل دخملم رو خدا به ما داده بابا رفت مامانی رو برد دندون پزشکی منم به عمه ز...
1 مرداد 1391

سارا مامانش رو میزنه

گل من امشب خیلی غر میزدی بغلت کردم که اروم بشی تو هم موهای من رو گرفته بودی تو دستت و محکم می کشیدی انقدر سفت گرفته بودی که نمی شد از دستت جدا کرد تازه مامان کلی دردش اومد.یه کار دیگم که کردی امروز بلندت کردم باد گلو بزنی ولی روی خودت و من بالا اوردی اونم کلی تازه روی موهای منم بالا اوردی فکر کنم از موهای مامان بدت میاد که یا روش بالا میاری یا می کشی
27 تير 1391

گل من دکتر میره

عزیزم دیروز بعد از ظهر خیلی گریه کردی کلی هم اذیت کردی به عمه زنگ زدم ببریمت دکتر .بردیم دکتر وزنت کرد.ماشالا وزنت خوب بود 4800 شده بودی.گفت ریه هات عفونت کرده وبرات شربت داد .عزیز من دختر گلم برات دکتر قطره هم داد.من خیلی ناراحت بودم که گلم مریض شده. بعد رفتیم خونه عمه نفیسه.شام هم اونجا بودیم اخر شب اومدیم خونه.شما داروهات رو خوردی و بیهوش افتادی .عزیزم دیشب هوا ابری بود و بارون اومد .هوا خیلی خنک بود.تا الان کولر رو روشن نکردم.به زور بیدارت کردم شیر خوردی.جات رو عوض کردم.لباسات رو عوض کردم خوابیدی.شاید فردا بریم عروسی پسر دوست مامانی. ...
26 تير 1391