سارا سارا ، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 22 روز سن داره

دخمل کوچولو

احوالات دخمل طلا

یکشنبه:یک روز عادی و پر کار بود.تو جدیدا غر هات بیشتر شده و دوست داری بازی کنی.معمولا شبا تا ظهر می خوابی بعد از ظهر هم خواب عصرونه و شب دیر وقت می خوابی.توی اتاقت که می برمت به پایین تختت که ارم روش داره نگاه می کنی و می خندی.حس می کنم رنگ ابی رو دوست داری.هر چی که ابی باشه تو نگاهش می کنی و می خندی.دوست دارم عشقم به اندازه ستاره های اسمون دوشنبه:الان که این مطلبا رو می نویسم هنوز از خواب بیدار نشدی.فقط یه کم یه ساعت پیش چشمات رو باز کردی و برای من و بابا خودت رو لوس کردی و خوابیدی.
3 مهر 1391

ذوق مامان

عزیز دلم شنبه نزدیکای غروب بود که نشوندمت روی زانوهام و زانوهام رو خم کرده بودم.داشتم باهات حرف می زدم تو هم حرف می زدی و میخندیدی.من سر ذوق بودم و بلند بلند از خنده و حرف زدنت خندیدم.تو هم از خنده من بلند بلند خندیدی و از خنده هق هق می کردی.خیلی جالب بود از ته دل می خندیدی ومن کلی ذوق زده شدم
3 مهر 1391

احوالات دخملی

پنجشنبه:صبح بیدار شدیم.بابا رفت سر کار.ما هم اماده شدیم ساک رو بستیم و وسایل رو جمع کردیم تا بریم با عمه و مامانی شمال خونه خاله بابا.ظهر عمه اومد دنبالمون ما رو برد دم خونه مامانی بابا اونجا بود.سوار ماشین بابا شدیم.مامانی هم اومد و راهی شمال شدیم.تو راه بومهن فاطمه جون هم اومد تا با مابیاد شمال.راه ها نسبتا شلوغ بود.به فیروز کوه که رسیدیم ناچار شدم لباسات رو عوض کنم کلی نم داده بودی.رسیدیم خونه خاله بابا.با عمه و مامانی و خاله بابا رفتیم قبرستون برای فاتحه.برگشتیم با بابا و خاله بابا و مامانی رفتیم بازار.اومدیم خونه نوهای خاله بابا دیدنت.ارز سر و صدای بچه ها نمی خوابیدی و گریه می کردی هوا هم کلی دم داشت پشه هم بود.توی پشه بند نمی خوابیدی.ب...
1 مهر 1391

روزانه گل دخمل

چمعه:برات نوشتم بابا اومد خونه.ما رو برد قم.وسط راه گفت عمه ات مامانت می گفتد چند وقت پیش تصادف کرده گفتم نه عمه من تصادف نکرده.دلم شور می زد.به بابا گفتم ناصر نکنه کسی مرده و بابا حرف رو عوض کرد رسیدیم قم.خاله سحر در رو باز کرد.خاله مشکی پوشیده بود.گفتم سحر کسی مرده گفت من نمی دونم.نه .رفتم تو خونه مامان سادات هم مشکی پوشیده بود.گفتم مامان کسی چیزیش شده گفت عمه عزیز من تصادف کرده و فمت شده.عمه ام فقط 38 سال داشت و 3 تا بچه داشت.مهران 18 ساله.ماجده 9 ساله و رومینا که از شوهر دومش بود 4 ساله بود.مهران و ماجده 9 سال پیش پدر عزیزشون رو از دست داده بودن والان تنهای تنها شدن.برای شادی روحشون صلوات.خلاصه بابایی ما رو گذاشت و برگشت تهران.ما شب با ب...
29 شهريور 1391

روزانه دخملی

شنبه:یادمه رفتیم مهمونی خونه عمه و کادو تولد امیر حسین رو دادیم و از کار خونه فرار کردیم.زنعمو بابایی و سپیده جون هم اومدن.بعد با عمه و سپیده جون رفتیم زیتون.من یه کیف خریدم.بابا پشت در خونه مونده بود و به ما مدام غر می زد یکشنبه:خونه بودیم و کارای خونه رو انجام دادیم دوشنبه:من رفتم دکتر.عمه اومد تو رو برد خونشون.عمه می خواست بره ختم.ساعت 5:30 با عمه و معصوم خانم اومدیم بیرون.ما رفتیم بازارچه برای بابا کلید ساختیم.برای تو هم کش خریدیم.راستی عمه برات ملافه و کش سر خریده بود.بعد رفتیم زیتون برات یه لباس خریدم. سه شنبه:خونه بودیم و به کارای خونه رسیدیم.شب عمه زنگ زد که زنعموی بابا اش پخته و بریم پارک.شب ما هم رفتیم پارک.پسر عمه بابا با ار...
29 شهريور 1391

روزانه دخملی

جمعه:با مامانی اومدیم خونمون بابا و مامانی رفتن واوان بعد اومدن خونه بابا ناهار رو خورد رفت بیرون .بابا غروب با مامانی رفت بیرون.عمه نفیسه با ناهید خانم و فاطمه کوچولو اومدن خونمون.تو انگار به فاطمه حسودی می کردی .این روزا خیلی شیرین شدی قربونت برم.مدام من رو هر جا میرم تعقیب می کنی به دوربین همخیلی خوب توجه می کنی و با دقت می بینی.  
28 شهريور 1391

عکسای گل دخترم سارا جون

دخترم بعد از سوراخ کردن گوش دخترم در اتاق خاله سحر دخترم با زهرا دختر دایی من در خونه دایی دخترم بعد از حمام خونه مامان سادات دخترم در خونه مامان جون من دختر خواب من در حال برگشت از خونه دایی مصطفی من در ماشین دخترم در حیاط خونه مامان سادات دختر فیل سوار مامان فیگورهای ناز دخترم در خواب وقتی دخترم می خواد بیدار بشه دختر خنده روی من بعد از خواب دخترم در حال دفاع شخصی دخترم مهمون نوازی می کنه از فاطمه کوچولو دختر ناهید خانم     ...
19 شهريور 1391

ادامه احوالات دخترم

شنبه:صبح زود بیدار شدیم و رفتیم خونه مامانی.تو تا ساعت 9 بیدار بودی و نخوابیدی ولی بعدش تا شب مدام خواب بودی. یکشنبه:دیشب تا صبح نخوابیدی.من از خونه مامانی که اومدم تا حدودی کارا رو کردم.تا غروب کارای خونه رو کردم.بابا اومد ماهی اورد داشتم پاک می کردم.مامانی زنگ زد حرف زدیم.غروب عمو جواد اینا اومدن خونمون.شام ماهی درست کردم خوردیم.اخر شب عمو جواد اینا رفتن راستای خونه عمه نفیسه هم رفتیم و نینی کوچولوی ناهید خانم رو دیدیم.اون هم دختره و اسمش فاطمه هست. دو شنبه:خونه رو جمع و جو کردیم و کلا خونه رو تمیز کردم.تو هم مثل همیشه یا خواب بودی یا بازی می کردی. سه شنبه:یه روزمعمولی بود و گذشت چهار شنبه:عمه زنگ زد که بریم اونجا ناهار.من ساعت 2 و...
18 شهريور 1391