سارا سارا ، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 24 روز سن داره

دخمل کوچولو

احوالات دخملی در ماه رمضان

سلام جیگر مامان.عسلم الان که مینویسم خوابوندمت خدا کنه بیدار نشی گریه کنی امشب کلی بی قراری کردی.عزیز دلم از دوشنبه هفته پیش شروع میکنم. دوشنبه:تا ظهر خواب بودیم بیدار شدیم سریع رفتیم درمانگاه تا مامانبره دکتر وقتی اومدیم کارا رو کردیم بعد از ظهر همسایه بغلی برامون اش اورد میگفت برای تو خوبه. سه شنبه:صبح با عمه نفیسه رفتیم خونه مامانی.مامانی کلی تحویلت گرفت چون خیلی دوست داره.مامانی برای افطار مهمون داشت حسن عموی بابا ما عمه عمو جواد اینا هم اومدن.موقع برگشت مامانی کلی غذا داد اوردیم چهار شنبه:بابا مرخصی بود تا من رو ببره سونو.صبح یک سری رفتیم چرخیدیم اومدیم خونه.بعد از ظهر رفتیم.گل من کلی گشنه بودی اخه دیگه شیشه نمی خوری. پنجشنبه:ما...
15 مرداد 1391

گل من به شهر بازی میره

عزیز دلم دیشب بعد از افطار بابابا سه تایی رفتیم پارک بسیج تو هم اروم خوابیده بودی جای پارک نبود به ناچار ماشین رو دور تر پارک کردیم و تا پارک بسیج پیاده رفتیم یه کم چرخیدیم بعد اومدیم.روی پل هوایی بودیم یادم اومد که ازت عکس ننداختیم از همون بالای پل ازت عکس گرفتیم.بهت تو ماشین اب قند دادم. بابا هم برای ما فالوده خرید.خیلی چسبید.موقع برگشت فکر می کردم تو ماشین بخوابی ولی چشمات باز باز بود حتی پلک هم نمی زدی و اومدیم خونه تا ساعت 4:30 صبح بیدار بودی اخه دیروز تا افطار کامل خوابیده بودی الانم خوابی و به زور بیدارت می کنم شیر می خوری.دوست دارم با نمک مامان. ...
8 مرداد 1391

جمعه گل دخمل

عزیز دلم دیروز از خونه مامان سادات اومدیم .مدام بی قراری می کردی بابا نگهت داشته بود.من کارای خونه رو می کردم.بعد از اینکه کارامون رو کردیم رفتیم خونه عمه .داشتن میر فتن افطاری .زود برگشتیم.من وسایل افطاری رو اماده کردم.بعد از افطار برای سحری لازانیا درست کردم .مدام نق میزدی و کلا سر ناسازگای گذاشته بودی.من کلی کار کردم .از خدا خواستم شب اروم بخوابی.گهوارت رو بردیم تو اتاق خواب بغل تخت گذاشتیم.ساعت 12:30 خوابت برد.منم تا صبح هر وقت گریه می کردی گهوارت رو تکون می دادم و زود می خوابیدی.امروزم که شنبه هست کلی با هم خوابیدیم .اصلا حوصله کار کردن رو ندارم .لباس های پاییزیت دارن کوچیک میشن.منم تنت کردم ازت عکس بندازم انقدر اذیت کردی که عکسا جالب ...
7 مرداد 1391

سارا جون مهمونی میره

عزیز دلم چهار شنبه شب تا سحر با بابا نشستیم و شما هم بیدار بودی و نمی خوابیدی.سحری خوردیم البته من که روزه نمی گیرم به خاطر اینکه بابا تنها نباشه منم باهاش سحری می خورم .بعد از نماز خیلی خوابم میومد ولی تو بیدار بودی و تا ساعت 6:30 نخوابیدی ومنم به ناچار بیدار بودم .صبح که بیدار شدیم رفتیم خرید من لباس خریدم و برای گل دخملم گیره و تل خریدم.وای با تل انقدر ناز شدی نمی دونی.اومدیم خونه کارامون رو کردیم رفتیم قم .تو هم لباس بنفش تنت بود و تل بنفش زده بودی خیلی ناز شده بودی وقتی رسیدیم خونه مامان سادات مامان سادات کلی من رو دعوا کر د گفت سر بچه شله و فرو رفته تل رو برداشتم وسریع سرت برگشت حالت قبل  و جای تل از بین رفت.مامان سادات بردت حمام...
6 مرداد 1391

سارا مهمونی میره

گل دختر من سلام.قند عسلم سلام.قشنگ من سلام جیگر طلام دیروز صبح به زور از خواب پاشدم کارامون رو کردیم بابا ما رو برد خونه مامانی افطاری اونجا دعوت بودیم بابا رفت سر کار.من و تو هم همش خونه مامانی خواب بودیم.دم افطار عمه هم اومد .افطار کردیم سر شام مدام غر میزدی تا مامانی تو رو ازم گرفت تا من شام بخورم.همه سعی می کردن باهات بازی کنن تا تو خسته شی و شب بخوابی ولی شب تا ساعت 4 صبح بیدار بودی و گریه می کردی.منم دعوات می کردم من خیلی گلم خسته میشم من رو ببخش که دعوات می کنم.اخر سر هیچی جواب نداد تا اینکه ساعت 4 صبح خوابیدیم.دوست دارم عشقم. ...
4 مرداد 1391

اولین ماه رمضان سارا جونم

عزیز مامان امسال اولین ماه رمضونیه که تو پیش مایی و خدا به ما یه گل قشنگ رو داده نازنینم انشالا در این ماه مبارک خدا فرج امام زمان (عج) رو نزدیک کنه و مریضا شفا پیدا کنن و در این شبهای پر برکت خدا بهترین  ها و قسمت بنده هاش بکنه امین یا رب العالمین. الان عزیز دلم  خوابه می دونم شب بیداری.گلم راستی گلی که جمعه از میدون گل خریدیم خشک شد.دوست دارم گلم بوووووسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس
4 مرداد 1391

دوشنبه گل دخمل

عزیزم شب قبل که تا صبح بعد از نماز چشم رو هم نذاشتی.من و بابا هم نخوالیدیم.صبح به زور بیدارت کردم تاشیر بخوری بعدش دوباره خوابیدی.ظهر هم خوابیدی.ناخن هات خیلی بلند شده و خودت رو مدام چنگ می زنیقرار بود عمه ببرتت حمام که نبرد خودم جرات به خرج دادم و حمام بردمت عزیزم بابا از وقتی که از سر کار اومده سعی کرده بیدار نگهت داره که شب بخوابی موقع خواب هم خوابوندت ولی همین که من اومدم بخوابم سر نا سازگاری رو گذاشتی و گریه کردی خیلی خوابت میاد ولی نمی دونم برای چی خودت رو به زور بیدار نگه داشتی و نمی خوابی.برات الان کولر روشن کردم.جات رو هم عوض کردم شیرم بهت دادم ولی باز بیداری.گلم امروز یه اتفاق ناراحت کننده افتاد.دستت رو نجس کرده بودی اومدم اب بکشم ...
3 مرداد 1391