خاطرات چند روز دخملی
عزیز دلم سلام دوشنبه:ما منتظر بابا بودیم تا بیاد بریم خونه مامان سادات.گوشی بابا خاموش بود.بابا که اومد من سریع داشتم کارای دخمل گلم رو انجام می دادم که عمه با زنعمو سمیه اومدن .زنعمو سوغاتی مکه شما رو اورد.بعد دخملم کاری کرد که مامان دوباره ماشین لباسشویی دختر گلش رو روشن کنه .بابا خیلی عجله داشت می خواست ما رو بذاره و زودی برگرده.بالاخره بعد از کلی ماجرا راه افتادیم.بابا گفت شام نمی مونه منم زنگ زدم به مامان سادات تا شام برای بابا بذاره که بیاره خونه.وقتی رسیدیم قم همه جز خاله تو حیاط بودن و منتظر ما .بابا شربت و شیرینی خورد و بعد راه افتاد.زندایی بردت تو خونه.خاله فکر کرده بود بچه همسایه هستی و اصلا نشناخته بود همه می گفتن کلی تغییر ک...



