سارا سارا ، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 24 روز سن داره

دخمل کوچولو

گلم 2 ماهه شده و واکسن زد

عسل مامان امروز صبح با عمه رفتیم واکسن زدی کلی گریه کردی شیر خوردی خوابیدی الانم بی حس خوابیدی.بهت قطره استامینوفن دادم.خیلی نگران بودم و هستم.خدا کنه تب نکنی.اگر مریض باشی من می میرم.امروز که گریه می کردی حالم خیلی بد بود.خدا کنه تمام دردات رو من بکشم ولی تو یه لحظه هم درد نداشته باشی.قربونت برم من گل من.برات کمپرس یخ گذاشتم.خیلی بی حالی خیلی ومن توی دلم از بی حالی تو یه دنیا غم دارم.
21 مرداد 1391

روزانه دخملی

سلام عسلکم.دیشب اولین شب قدر بود و ما تا سحر بیدار بودیم.گل من بابا حالش خوب نبود و ما خونه پای تلویزیون شب قدر رو احیا گرفتیم.نازنین من امروز منو تو تا ظهر خوابیدیم.قشنگم امروز صبح با صدای تو بیدار شدم.الانم کلی کار دارم ولی تو دلت بغل می خواد و الان تو بغلم در حال چرت زدنی.قربونت برم من عروسکم که انقدر نازی .گل زندگیم خیلی هم به خوردن دستت علاقه داری و مدام دستات رو مشت می کنی می خوری.راستی به لوستر هم خیلی علاقه مندی و با چشمای قشنگت لوستر ها رو دنبال میکنی.دوست دارم شیرین من.
18 مرداد 1391

سارا مهمونی میره

گل من سلام.ماه من سلام.عروسک مامان می خوام از مهمونیایی که رفتی برات بگم. یکشنبه:گل من یکشنبه تا ظهر خوابیدیم.بعد شما خواب بودی مامان لباسا رو شست .به عمه زنگ زدم و بردت خونه عمه.حمام رفتی.تو حمام یه کم توی لگن اب بازی کردی و کلا خواب بودی.وقتی اومدی بیرون.سریع کارامون رو کردیم اومدیم خونه.من بقیه لباسا رو شستم.کلی ظرف شستم .جارو و تی کشیدم و کلی کار خونه.بابا با مامانی اومدن خونمون.تو هم چون از حمام اومده بودی کلا خسته و خواب بودی. بابا خوابید.نزدیک افطار کارامون رو کردیم رفتیم خونه عموی بابا.افطار اونجا بودیم .مامانی رفت خونه عمه.ما هم اومدیم خونه.با اینکه خوابیدی شب رو ولی من خوابم نمی برد . ساعت 2:30 خوابیدم.عسلم راستی بابا یه گلدون ...
17 مرداد 1391

احوالات دخملی در ماه رمضان

سلام جیگر مامان.عسلم الان که مینویسم خوابوندمت خدا کنه بیدار نشی گریه کنی امشب کلی بی قراری کردی.عزیز دلم از دوشنبه هفته پیش شروع میکنم. دوشنبه:تا ظهر خواب بودیم بیدار شدیم سریع رفتیم درمانگاه تا مامانبره دکتر وقتی اومدیم کارا رو کردیم بعد از ظهر همسایه بغلی برامون اش اورد میگفت برای تو خوبه. سه شنبه:صبح با عمه نفیسه رفتیم خونه مامانی.مامانی کلی تحویلت گرفت چون خیلی دوست داره.مامانی برای افطار مهمون داشت حسن عموی بابا ما عمه عمو جواد اینا هم اومدن.موقع برگشت مامانی کلی غذا داد اوردیم چهار شنبه:بابا مرخصی بود تا من رو ببره سونو.صبح یک سری رفتیم چرخیدیم اومدیم خونه.بعد از ظهر رفتیم.گل من کلی گشنه بودی اخه دیگه شیشه نمی خوری. پنجشنبه:ما...
15 مرداد 1391

گل من به شهر بازی میره

عزیز دلم دیشب بعد از افطار بابابا سه تایی رفتیم پارک بسیج تو هم اروم خوابیده بودی جای پارک نبود به ناچار ماشین رو دور تر پارک کردیم و تا پارک بسیج پیاده رفتیم یه کم چرخیدیم بعد اومدیم.روی پل هوایی بودیم یادم اومد که ازت عکس ننداختیم از همون بالای پل ازت عکس گرفتیم.بهت تو ماشین اب قند دادم. بابا هم برای ما فالوده خرید.خیلی چسبید.موقع برگشت فکر می کردم تو ماشین بخوابی ولی چشمات باز باز بود حتی پلک هم نمی زدی و اومدیم خونه تا ساعت 4:30 صبح بیدار بودی اخه دیروز تا افطار کامل خوابیده بودی الانم خوابی و به زور بیدارت می کنم شیر می خوری.دوست دارم با نمک مامان. ...
8 مرداد 1391