سارا سارا ، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 24 روز سن داره

دخمل کوچولو

روزانه دختر طلا

گلم دیشب وقتی بابا اومد خونه پاهات رو تو بغل من فشار می دادی تا بری بغل بابا.بابا بغلت کرد وقتی می خواست لباساش رو عوض کنه ت. بغل من نمیومدی.بغلت کردم.بابا وقتی لباسش رو عوض کرد گفت دخملم بیا بغلم تو دوباره پاهای کوچولوت رو تو بغل من فشار دادی و رفتی بغل بابا.وقتی بعد از شام باهات بازی می کردم تو با صدا و بلند بلند می خندیدی قربونت برم من عسلم. امروزم که سهشنبه هست.ظهر بود که بیدار شدی هنوز چشمات رو باز نکرده منو می دیدی می خندیدی غذاتم امروز ماشالا خوردی.دوست دارم عشقم
16 آبان 1391

گل مامان غذامی خوره

عسلم از 3 هفته پیش غذا خوردنت رو شروع کردم.دکتر گفت به خاطر کمبود وزن باید غذا بخوری اول با فرنی یه قاشق چایی خوری شروع کردم و روزی یه دونه اضافه کردم.هفته دوم به فرنی یه بادوم اضافه کردم و این هفته شده 2 تا بادوم.ایشالا زود زود رشد کنی و همیشه شاد و سالم باشی دوست دارم عشقم
15 آبان 1391

روزانه دخملی

روز عرفه بابا رفت تا کاراش رو انجام بده زود بیاد تا بریم قم خونه مامان سادات.بابا دیر اومد و دیر راه افتادیم ساعت 3 رسیدیم قم .همه منتظر ما بودن تا ناهار بخورن.دعای عرفه بابا رفت کوه خضر و من دعاسی عرفه نخوندم.تو مدام بهانه می گرفتی.شب رفتیم بیرون و مامان سادات برات یه پیراهن لی خوشگل خرید روز عید قربان جمعه بود بعد از اینکه ناهار خوردیم راه افتادیم سمت تهران شنبه شب دیدم سقف اتاق خواب رواب برداشته و از سقف اب می چکه. یکشنبه با بالایی ها صحبت کردیم انگار داشت بارون میومد. چهار شنبه:رفتیم خونه مامانی و تو خوب خوب غذات رو خوردی پنجشنبه:بردمت کنترل دور سر که خوب شده بودی و بعد ازت ازمایش ادرار گرفتم عجله داشتیم کلی التماس کردم تا دستش...
15 آبان 1391

روزانه گل دخمل

عزیزم امروز حمام بردمت تو چند روز بودی بی قرار بودی امروز بهتر بودی و کمتر اذیت کردی .دوستت دارم عشق مامان .یاد گرفتی پاهات رو به زمین فشار می دی کمرت رو میاری بالا و دستات رو بالا می گیری تابغلت کنم قربونت برم جیگر من.
14 آبان 1391