سارا سارا ، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 24 روز سن داره

دخمل کوچولو

کار های دختر طلا

عسل مامان وقتی میندازمت هوا و می گیرمت خیلی دوست داری و میخندی یا وقتی صورتم رو به صورتت می چسبونم.راستی وقتی بابا خواب بود تو رو پیشش خوابوندم دیدم میزنی روی دست بابا و بابا رو بیدار می کردی.کلا عاشق بابایی و انقدر دلبری میکنی تا بغلت کنه.دوست دارم خوشگل مامان
27 آبان 1391

کار های عسل طلا

گل من دستات رو به طرز عجیبی می گیری و نگاه می کنی.انگار لثه هات می خاره محکم انگشتات رو میمکی که کاملا قرمز میشه و یا دست من و بابا رو می گیری  میذاری دهنت و محکم می مکی.و با لثه هات فشار میدی.از شیشه و پستونک که بدت میاد.لثه گیرت رو هم دوست نداری.عاشق پلاستیکی.وقتی خیلی کار دارم یه پلاستیک میدم بهت و تو بازی می کنی.الانم که حریره بادومت رو خوردی یه کم عروسکت رو می خوردی و یه کم حریره بادوم.کل هیکل عروسکت حریره بادومی شده بود.وقتی خوابت میاد حدود یه رب گریه میکنی دهنت رو باز می کنی و چشمات رو می بندی.بینیت رو که تمیز میکنم قیامت میشه خونه رو رو سرت میذاری.دستات رو جلوی صورتت می گیری و با دقت نگاه میکنی.به کامپیوتر و تلویزیون خیلی علاقه ...
27 آبان 1391

روزانه دخملی

شنبه:بعد از ظهر زنعمو بابا و سپیده جون اومدن خونمون.کمک من ترشی درست کردن.یه کم خونه رو تمیز کردم اخه این روزا خیلی شیطون شدی و نمی ذاری من کاری بکنم. یکشنبه:صبح که بیدار شدی لباسات رو عوض کردم و موهات روبستم.مامان سادات و خاله سحر اومدن خونمون.وقتی خاله از در اومد تو تو از بالا سر نگاه می کردی به خاله وچشمات رو گرد می کردی.خاله عاشق این نگاته.مامانی همم بعد از ظهر اومد خونمون سر زد و رفت.مامان سادات کلی از کارامون رو کرد.و ترشی و شور برامون گذاشت.تو کلی دلبری می کردی دستا و کمرت رو بالا می گرفتی و غر میزدی تا بغلت کنن.سرفه های الکی میزدی تا مامان سادات بغلت کنه و راه ببرتتوقتی قربون صدقهات میرفتن تو تند تند جیغ میزدی و حرف میزدی و با صدا ...
27 آبان 1391

روزانه عسل من

چهار شنبه:گلم کل چهارشنبه رو استراحت کردیم و فیلم کرهای دیدیم.تو غذات رو نصفه خوردی که بقیهاش رو شب دادم خوردی.کلی دوست دارم عشق مامان پنجشنبه:صبح زود رفتیم خونه ماملانی.بابا و مامانی رفتن دنبال یه سری از کارا.بعد بابا صبحونه خورد رفت شرکت .تو هم گل من کارت که فقط دلبری بود.یا بغل من بودی یا مامانی.بعد از ظهر که بابا اومد رفتیم با مامانی وسایل ترشی خریدیم.و بعد اومدیم خونمون. جمعه:دوباره رفتیم خونه مامانی تا بابا به بقیه کارا رسیدگی کنه.ناهار خوردیم.رفتیم واوان با مامانی برگشتیم خونمون وبرات تولد 5 ماهگی گرفتیم.تو کلی بازی کردی و حرف زدی.گلم دیشب دیدم زبونت قرمزه.مامان سادات گفت از گرمی اینجوری شده.دوست دارم عشقم شنبه:امروزم مامانی باب...
20 آبان 1391

خخخخخخخخخبببببررررررررررررررر خخخخخخخبرررررررررررررررررررررر

دختر مامان امروز 5 ماهش تموم شد و رفت توی شش ماه وای عزیز دلم انگار همین دیروز بود خدا تو فرشته کوچولوی نازم رو به ماداد.دوست داریم و دوست داریم همیشه بهترین لحظات زندگی رو برات بسازیم گل من تولدت مبارک     ...
20 آبان 1391