روزانه گل دخمل
چمعه:برات نوشتم بابا اومد خونه.ما رو برد قم.وسط راه گفت عمه ات مامانت می گفتد چند وقت پیش تصادف کرده گفتم نه عمه من تصادف نکرده.دلم شور می زد.به بابا گفتم ناصر نکنه کسی مرده و بابا حرف رو عوض کرد رسیدیم قم.خاله سحر در رو باز کرد.خاله مشکی پوشیده بود.گفتم سحر کسی مرده گفت من نمی دونم.نه .رفتم تو خونه مامان سادات هم مشکی پوشیده بود.گفتم مامان کسی چیزیش شده گفت عمه عزیز من تصادف کرده و فمت شده.عمه ام فقط 38 سال داشت و 3 تا بچه داشت.مهران 18 ساله.ماجده 9 ساله و رومینا که از شوهر دومش بود 4 ساله بود.مهران و ماجده 9 سال پیش پدر عزیزشون رو از دست داده بودن والان تنهای تنها شدن.برای شادی روحشون صلوات.خلاصه بابایی ما رو گذاشت و برگشت تهران.ما شب با بابا داود و مامان سادات رفتیم خونه عمه اکرم من.اونجا عمو ها و زنعمو هام و عمه و شوهر عمه ام بودن.تو از همه دلبری می کردی عزیز مامان.همه دوست داشتن.
شنبه:بالاخره بعد از 3 روز عمه عزیزم رو به خاک سپردن.تو اون روز حالت خیلی بد شد و کلی بالا اوردی.یاد گرفتی اقون می گی.واین خیلی لذت بخشه.با من کلی حرف می زنی و داد میزنی و صدات رو بلند تر از صدای من می کنی.مهدیه و زهرا و خاله خدیجه اومدن تا به بابا جونی تسلیت بگن.کلی سر تو دعوا بود و قربون صدقه ات می رفتن.
یکشنبه:خونه مامان سادات بودم.صبح دایی محمد اومد و تو رو دید کلی باهات حرف میزد.بعد از ظهر مامان بزرگ من اومد.تو کلا از همه دلبری می کردی قر بونت برم.وقتی تلفنی بابابا صحبت می کردی کلی می خندیدی
دوشنبه:مراسم سوم و هفته عمه رو با هم گرفتن.بابا اومد.تو کلی از دیدنش ذوق کردهبودی.با بابا رفتیم ختم.از اونجا خاله سحر هم با ما اومد.رفتیم یه دور تو خیابونا زدیمک و رفتیم خونه عمه اکرم.چون شلوغ بود تو گریه می کردیدست به دست تو رو می چر خوندن و می دیدن.بعد بابابا اومدیم تهران
سه شنبه:دیروز بود.صبح که بیدار شدم مامانی زنگ زد که می خواد بیاد دیدن ما.عمه رو هم دعوت کردیم تا شام بیان.من سالاد و غذا و سوپ درست کردم.همه مهمونا دیر اومدن.تو هم که دورت خلوت شده بود.مدام گریه می کردی.و یا خواب بودی.شب وقتی داشتیم شام می خوردیم.عموهای بابا با زنعمو بابا با بچه ها شون. معصومه خانم و اقاشون و بچهاش برای گفتن تسلیت اومدن.مامانی شب پیش ما بود.
چهار شنبه:صبح مامانی بابابا رفت.من و تو تا دیر وقت خوابیدیم.با هم بیدار شدیم.از تو کوچه صدای صحبت دو تا مرد میومد تو برمی گشتی از بالای سر نگاه می کردی.جدیدا پاهات رو بالا نگه می داری و چرخ میزنی.وقتی صدا از تلفن می شنوی دنبال صدا می گردی.با صدای خنده من می خندی.مشتت رو می خوری و خودت از خوردنش حالت بد میشه اوق میزنی.بلند بلند اه می کشی و هر از گاهی حرف می زنی.مثل یه موش کو چولو من رو نگاه می کنی و تو دلم قند اب میشه.خمیازه های صدا دارت ادامه داره.زبونت رو در میاریوقتی باهات حرف می زنم دست و پا میزنی.تو داری بزرگ میشی و شیرین کاریهات هم بزرگتر.عاشقتم عشق من.گاهی تو خواب جیغ می کشی و گریه می کنی ولی چشات رو باز نمی کنی همین که میای بغلم اروم میشی.الانم داری حرف میزنی و می گی اغونو بعضی وقتها حالت غر می گیریبوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووسسسسسسسسسسسس


روزانه گل دخمل
