سارا سارا ، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 23 روز سن داره

دخمل کوچولو

روزانه دخمل مامان

1391/9/7 20:42
نویسنده : مامانی
185 بازدید
اشتراک گذاری

گل دخملم سلام.نفس طلام خیلی وقته وقت نکردم بیام و برات بنویسم.الان از روزایی که با هم گذروندیم مینویسم

سه شنبه:چیزی ازش یادم نمیاد فقط یادمه بابا اومد گفت کاراتون رو بکنید شما رو ببرم قم که گفتم نمی خواد فردا شب بریم

چهار شنبه:رفتیم قم به خاطر همین به شب علی اصغر نرسیدیم کلی حالم گرفته شد.تو قم همه قربون صدقهات میرفتن.تو هم که برای همه می خندیدی و بغلشون می رفتی

پنجشنبه:تو رو پیش مامان سادات جون گذاشتم و رفتیم بابابا بیرون.وقتی اومدم خونه انگار هزار سال بود ندیده بودمت تو هم سفت به من چسبیده بودی قربونت برم دلم برات یه ذره شده بود.شب با مامان سادات جون رفتیم هیئت.بابا و بابا داوود جون هم بودناز اونجا اومدیم خاله سحر جون رو برداشتیم رفتیم حسینیه محله مامان سادات جون که حسینییه بچه گیهای من بود.دوست داشتم یه بار تو و بابا رو ببرم که موفق شدم.بابا خیلی دلش می خواست بره هیئت  اقای سلحشور که موفق نشد.شب موقع قطره خوردن گریه کردی قطره پرید گلوت و نفست رفت من و مامان سادات جون و خاله سحر جون کلی ترسیدیم.خاله جون سریع برت گردوند و زد پشتت و تو بالا اوردی و خوب شدی.مامان سادات جونم کلی با من دعوا کرد که بچه داره گریه می کنه قطره نده.

جمعه:صبح زود بابا بردیمت حرم تا علی اصغر بشی.لباس علی اصغر تنت کردم با بتابا رفتیم حرم به زور تو رو بلند کردم و بردم جلو خیلی شلوغ بود.کلی مامان با نی نی هاشون اومده بودن.بعد اومدیم خونه مامان سادات جون.روضه بود.روضه گل دخملم رو هم خوندن.بعد ناهار خوردیم اومدیم تهران.بابا به مامانی زنگ زد تا بره برای هیئت بیاردش قبول نکرد و گفت فردا ما هم استراحت کردیم و شب رفتیم هیئت .خیلی شلوغ بود برامون جا نبود به بابا زنگ زدم و رفتیم تو ماشین بابا رفت یه هیئت

شنبه:صبح بابا رفت هیئت مامانی زنگ زد که منتظر باباست گفتم ازش خبر ندارم.به عمه نفیسه زنگیدم رفتیم با عمه هیئت  و برای بابا هم غذا گرفتیم با عمه برگشتیم رفتیم خونه عمه.عمه بابا و عروسش و علی کوچولو هم اومدن اونجا سپیده جون هم بود.غروب بابا با مامانی اومدن.بعد همه دوباره راهی هیئت شدیم.شب مامانی اومد خونه ما

یکشنبه:عمه نفیسه زنگ زد و گفت حلیم بیاید ببریت.بابا رفت اورد.بابا زود رفت هیئت و من و مامانی موندیم چه جور بریم هیئت.زنگ زدیم خونه عمه به عمه بابا گفتم ما با شما میایم هیئت.ظهر اومدن دنبالمون.رفتیم هیئت.بابا اومد دنبالمون.برگشتیم خونه.بابا دباره رفت هیئت.من از صبح احساس گلو درد داشتم.با هم رفتیم شب هیئت تو یاد گرفتی گلم شصت پات رو می خوری.شب برگشتیم خونه با بابا و مامانی و بعد خوابیدیم راستی امروز ظهر بهار نی نی پسر عمه بابا رو هم دیدیم.ماشالا بزرگ شده بود.راستی فریده بهت می گفت گیشتله و تو کلی می خندیدی.کلا فریده رو میدیدی بتاهاش خوب ارتباط برقرار می کردی.

دوشنبه:صبح خیلی حالم بد بود.بابا با مامانی رفتن.تو که از خوابر بیدار شدی رفتیم دکتر .تو رو نشون دکتر اطفال دادم گفت خیلی مریضی و برات دارو داد خودم هم رفتم دکتر عمومی خلاصه خیلی حالمون بد بود.از بازار چه خرید کردم.اب لیمو و پرتقال گرفتم و بهت دادم خوردی.منم خوردم.داروهات رو به زور خوردی.شب فرنیت رو خوب خوردی ولی تا دارو دادم بخوری کلی بالا اوردی.شب بابا خوابوندت و بعد ما هم خوابیدیم

سه شنبه:صبح دارو هات رو توی خواب بهت دادم خوردی.همش خواب الودی یا غر میزنی.مریضی خیلی اذیتت کرده منم رو همینطور.انمروز دوباره دارو خوردی بالا اوردی.کلی بعدش اواز خوندی والانم بعد از کلی غر غر خوابیدی دوست دارم عشششقققققققققممممممممممممممممممممممم

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (3)

سارا
7 آذر 91 20:55
قربون اين گل دخمل بشم، ايشالا زودي هردوتون بهتر شين و هميشه سلامت باشيد.
خاله مریم(مامان حسام کوچولو)
8 آذر 91 0:34
انشالله زود زود خوب بشید
خاله سحر
12 آذر 91 23:17
خاله قربونت بره زودتر خوب شو.یه بوس گنده برای سارای خودم.بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس.