سارا سارا ، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 22 روز سن داره

دخمل کوچولو

احوالات دخمل گلم

1391/7/15 14:22
نویسنده : مامانی
195 بازدید
اشتراک گذاری

سلام عزیزم.این روزا خیلی سرم شلوغه.یه کمم بی حالم.برات باید بنویسم از خاطراتمون تا از زندگیمون بدونی ولی یه کم مشکله

سه شنبه:زیاد یادم نمیاد چی شد فقط می دونم خیلی حالم بد بود.بابا که اومد تو رو کذاشتم پیش بابا و رفتم امپول زدم.تو کلا خواب بودی گل مامان

چهار شنبه:بابا زنگ زد که پنجشنبه رو مراسم سالگرد برای اقاش گرفتن و باید بریم من کلی ناراحت شدم چون قرار بود بریم قم.بابا گفت شب بریم تا فردا موقع سالگرد هم برگردیم.من تند تند کارامون رو کردم کارای خونه رو هم کردم به مامان سادات هم زنگ زدم که داریم می ریم.ساعت 3 زنعمو بابا و عمه و امیر حسین اومدن خونمون و بعد سپیده جون.زنعمو برات ملافه تشک دوخت.لباسای منم درست کرد.دستشون درد نکنه.تو از همه دلبری می کردی گل مامان.خاله سپیده که اومد بغلت کرد عمه برات گیر سر خرید.اونها که رفتن من کارای تو رو کردم منتظر بابا و مامانی شدیم اومدن رفتیم قم ساعت 10 رسیدیم خونه مامان سادات.تو با همه غریبی کردی و کلی گریه کردی فقط بغل من اروم بودی و کلا گریه می کردی.مامان سادات می گفت باهاش قهرم دیگه دوسش ندارم با منم غریبی می کنه.به زندایی فقط می خندیدی بابا مامانی رو که برای گفتن تسلیت اومده بود خونه مامان سادات بعد از شام برد خونه عمه بابا.

پنجشنبه:من با بابا سر اینکه خونه مامان سادات بمونم بحثم شد .همه ناراحت شدن.ولی زود همه چیز حل شد.من بهانه می گرفتم.تو یه کم بهتر شده بودی و می خندیدی.بابابا و مامانی رفتیم حرم وبعد ما برگشتیم بابابا خونه مامان سادات.مامان جون منم از شب قبل اومده بود خونه مامان سادات تا ما رو ببینه.تو یه کم بهتر شده بودی یه کم خندیدی و بازی کردی.بعد از ظهر برگشتیم بیایم تهران غروب شد و زود شب شد.ما راه رو گم کردیم و به ناچار چرخیدیم و بعد از اذان از قم زدیم بیرون.یکراست وقتی رسیدیم تهران رفتیم مراسم سالگرد.از اونجا با مامانی اومدیم خونمون مامانی پیش ما موند.ما زود خوابیدیم ولی تو نصفه شب بیدار شدی و من رو کلی بیدار نگه داشتی و غر می زدی

جمعه:مامانی بابابا رفت خونشون.منم ناهار درست کردم تو هم بازی می کردی.بابا اومد کلی بابابا بازی کردی خوابت میومد غر می زدی همیشه موقع خواب غر می زنی.ما هم خوابیدیم بعد از ظهر بیدار شدیم.تو کلی می خندیدی و دهنت رو تا اخر باز می کردی.بابا ازت عکس گرفت.یه نگاه به من می کردی و یه نگاه به بابا.تا صورتم رو به صورتت می چسبوندم.می خندیدی و دهنت رو باز می کردی.تازه یه بار بابا پیشت خوابید دهنت رو باز کردی تا شیر بخوری چون وقتی خیلی گرسنه ای چشات رو می بندی وقتی دیدی خبری نیست چشات رو باز کردی دیدی باباست.وقتی می ندازمت بالا کلی می خندی و دوست داری.بعد از کلی بازی خوابیدی.کارامون رو کردم رفتیم بیرون فقط دور زدیم اومدیم.تو یه کم بازی کردی دماغت گرفته بود وقتی تمیز کردم کلی گریه کردی و جیغ زدی و بعد شیر خوردی خوابیدی

شنبه:امروز بیدار شدی لباسات رو عوض کردم.کلی دست و پا زدی و بازی کردی بعد با مامان سادات حرف زدی و بعد خوابیدی.دوست دارم فرشته کوچولوی من بووووووووووووووسسسسسسسسسسسس

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)