سارا سارا ، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 22 روز سن داره

دخمل کوچولو

احوالات دخمل ناز مامان

1391/7/11 12:29
نویسنده : مامانی
298 بازدید
اشتراک گذاری

چهار شنبه:گل نازم بابا مر خصی بود.بابابایی رفتیم  دنبال کارامون بعد رفتیم خونه مامانی.یه سری قبل از ظهر رفتیم بیرون و یک سری بعد از ظهر.ناچار شدم توی ماشین عوضت کنم تا نم ندی.تقریبا یک کم از کارامون رو انجام دادیم و دست پر بر گشتیم خونه.به مامانیز گفتیم بریم خونه ما گفت نه فردا میام.قرار شد فردا شب بریمک خونه عمو حاج علی.ما هم اومدیم خونه.بابایی برامون فالوده خرید که خوشمزه بود.

پنجشنبه:صبح زود بیدار شدیم و سه تایی رفتیم دنبال یه سری از کارامون.ظهر باباییی برامون غذ ا از بیرون گرفت چلو ماهی .بعد تو و بابایی خوابیدین منم سبزی ها ی کوکو و خورشت رو درست کردم تا بذارم فریزر.غروب رفتیم دنبال مامانی.مامانی می گفت بریم مستقیم خونه عمو.بابا گفت لباس هامون رو باید عوض کنیم.بالاخره رفتیم خونه عمو.عمو ذوالفقار بابا با دختراش هم اومدن.عمو حاج علی اومد.شام خوردیم.بعد از شام دیدم حسابی نم دادی با بابا اومدیم خونه لباسات و جات رو عوض کردیم برگشتیم خونه عمو.دیر وقت اومدیم خونه.خوابیدیم.

جمعه:صبح زود بیدار شدیم.رفتیم مسجد.عمو حاج علی برای اقای بابایی مراسم سالگرد گرفته بود و بعد از دعای ندبه صبحونه می داد.این کار هر سال عمو  هست.همه اومده بودن. فاطمه و امیر حسین و مرتضی و مبینا نبودن.یه خانم اونجا گل می داد به مردم چون روز تولد امام رضا(ع) امام هشتم ما بود.اومدیم خونه بابا با مامکانی رفتن واوان.من غذا درست کردم.حالم خوب نبود سرما خوردگی داشتم.دیر وقت بود اومدن.ناهار خوردیم.بعد از ظهر کارامون رو کردیم رفتیم دیدن نی نی تازه به دنیا اومده پسر عمه بابایی.رفتیم عروس عمه بابایی و مامان و باباش بودن.نی نی شون خیلی ناز بود.اسمش بهاره.یاد کو چولو یی های تو گل نازم افتادم.اتاقشون خیلی گرم بود و تو همش گریه می کردی.اولش کل اتاقشون رو. از زیر نظر گذروندی.و بعد بی تابی هات شروع شد.زودی بلند شدیم برگشتیم.بابا برات پوشک خریده بود که کوچولو بود.ناچار شدیم بریم برات پوشک بزرگتر بگیریم.شیر خشکی که دکتر داده بود هم گرفتیم.کلی تا من و بابا برگشتیم مامانی رو اذیت کرئده بودی.شیر خشک رو به زور بهت دادم ولی خیلی کم خوردی.بابا برات یه شیشه شیر ابی خرید گفت رنگ ابی رو دوست داری شاید بخوری ولی قبول نمی کردی و اوق می زدی.

شنبه:صبح که بیدار شدم حالم خوب نبود.یه کم فقط جمع و جو کردم.تو هم همش خواب بودی یادمه شب با بابا رفتیم خونه عمه مبینا و عمه یه سره برات شعر می خوندن و تو ذوق می کردی.اومدیم خونه خوابیدی.

یکشنبه:صبح با هم رفتیم ارایشگاه .تو رو توی کالسکه گذاشتم.تو اونجا صحبت می کردی همه فکر می کردن یک ماهته چون ریزی.با هم بعد رفتیم زیتون تو خیلی گشنه بودی و یه کم غر زدی .من خرید کردم و اومدیم خونه.بردمت حمام.از حمام که اومدیم خوابیدی.تو حمام هم خواب بودی.منم جارو کشیدم گرد گیری کردم.دکوراسیون خونه رو عوض کردم.همه خونه رو تمیز کردم .تو هم دختر خوبی بودی با من همکاری کردی و خوابیدی.غذا درست کردم و منتظر بابایی شدیم.بابا اومد.وکلی از تغییر دکوراسیون متعجب شد.غذا خوردیم .با هات بازی کردم.تو مدام می خندیدی.شب موقع خواب هی گریه می کردی و غر میزدی.طوری گریه کردی کگه بابا بیدار شد و گفت دخترم بابا می خواد بخوابه.دختر خوبی باش و شلوغ نکن.تو خوابیدی.

دوشنبه:ظهر که بیدار شدی یه کم ورزشت دادم.کلی کیف کردی.بعد شروع کردی به غلت زدن من کلی خوشحال شدم.ولی حالم خیلی بد بود.تو هفت هشت بار این کار رو تکرار کردی.با تلفن هم هر کی زنگ می زنه حرف می زنی.دلم می خواست بخوابم خیلی حالم بد بود ولی به خاطر تو می ترسیدم.بابا که اومد رفتیم دکتر دکتر کلی دارو داد به خحاطر داروهای من تو کلا خمار بودی و خوابت میومد.اومدیم خونه کلب باهات بازی کردیم کلی بابا باهات حرف زد و تو می خندیدی اخر سر پای کامپیوتر خوابت برد.

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

نایسل
11 مهر 91 12:48