سارا سارا ، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 21 روز سن داره

دخمل کوچولو

بعد از مدتی

سلام دوستای گل ما بعد از مدتی اومدیم. سلام عشق مامان .دخترم این روزا خیلی ماشالا شیطون شدی و نمی ذاری من کاری بکنم.منم خیلی سرم با تو گرمه.این روزا خیلی از کلمه این و اون استفاده میکنی.وقتی می خوای یه چیزی رو بگی بله میگی ایه.یاد گرفتی می گی پول و پول توی قلکت میندازی گل دخترم ماست رو قشنگ میگی.دوست رو میگی دوشت خودت رو تشویق می کنی جیغ میکشی و میگی اوه اوه واینکه دندونهای پا چشمیت داره در میاد و روزهای بهانه گیریت رو میگذرونیم.به نشستن میگی می.الانم تو بغلم خوابت برد با اینکه دلم نمی خواست روز بخوابی تا شب راحت بخوابی ولی خوابیدی عشقم باز و بسته رو خوب مبگی.رفت بیا رو خوب می گی داره واژگان زبانت گسترده میشه و من از این موضوع خوشحالم د...
30 بهمن 1392

لحظاتی به یاد ماندنی

گل ناز مامان یادم رفت بنویسم امروز توی اشپزخونه بودم که چهار دست و پا اومدی و شروع کردی بع بع کردن و در همون حال به من چسبیده بودی چقدر شیرینه ناز کردن تو دردونه دختر و چقدر شیرین برای من لحظات با تو بودن وقتی در رویای خود به اینده میروم و بزرگ شدن و قد کشیدنت را میبینم تمام شیرینی زندگی مرا می گیرد ولی برایم کابوس میشود انگاه که بیاندیشم روزی لحظه ای از تو گلم جدا شوم وغافل شوم که گلم هست همیشه حامیت هستم من به تو نیاز مندم تا حمایتت کنم عزیز من.بووووووووووووووووسسسس            
29 دی 1392

کارهای جدید دخملی

عسل طلای مامان سلام.خوبی گل دخملم.اول از همه بگم ببخشید دیر به دیر اپ میشم و برات می نویسم چون ماشالا انقدر شیطون شدی که همه وقت مامانی رو می گیری دوم اینکه این مدت در گیر مریضی دخملی بودیم گل من از شنبه هفته قبل سرما خوردی بردمت دکتر بهت دارو داد داروهات رو دادم ولی هنوز کامل خوب نشدی و دیگه اینکه فکر می کنم می خوای دندون در بیاری چون اسهال گرفتی و پاهاتم شدیدا سوخته.عسل مامان برات بگم که پنجشنبه مهمونی دوره ای خونه عمه نفیسه بود صبحش رفتیم برات لباس خریدیم برای عیدتم لباس خریدیم ناهار خونه مامانی بودیم و شب برای مامانی موبایل خریدیم کلا تو برای خودت توی مراکز خرید قدم میزدی و لذت میبردی.جمعه هم خاله الهه اینا شام خونمون بودن واما امروز صبح...
29 دی 1392

شیرین کاری دخملی

عزیز دلم سلام امشب رفته بودیم با بابا بیرون تا برای گل دخترم کالسکه عروسک بخریم چون امروز خونه نیکا جون کلی با کالسکه عروسکش بازی کردی وقتی برات خریدیم کلی ذوق کردی وتا الان داری بازی می کنی برات دستکش جوراب شلواری و دو جفت جورابم خریدیم که تو عاشق دستکشات شدی و هی می دی به بابا که دستت کنه الانم دستته چون انگشتاش به هم متصله به زور عروسکو اسباب بازیات رو می گیری الانم ایستادی بغل دست من و صفحه مونیتور رو نگاه میکنی تا ببینی چه اتفاقی می افته .یاد گرفتی میگی عکس که حرف س خیلی واضح ولی ریز شنیده میشه و با تیپای مختلف عکس میگیری.صدای مرغ و خروسم یاد گرفتی.تاب تابعبای رو هم میگی تا تا ابا وانقدر میگی تا سوار تاب بشی.یه دفعه تو خونه تلفن به دست ...
27 آذر 1392

اولین مسواک

عزیز دردونه مامان سلام.گل من امشب اجازه دادی تا اولین مسواک زندگیت رو به دندونای خوشگلت بزنیم.بیشتر دوست داشتی بابا برات مسواک بزنه.گل من الان شاید 4 -5 دقیقه از اتمام مسواک زدنت گذشته.دختر قشنگم یاد گرفتی الکی گریه میکنی یه دستت رو روی یکی از چشمات میذاری و بعد صدای گریه در میاری.وقتی می خوای بشینیم پیشت میزنی روی زمین یا مبل و با سر اشاره می کنی که بشین.اسمت رو هم میگی دا.وقتی بهت میگم قشنگ مامان کیه میگی من.تو رو هم خوب میگی.وقتی میگم یک میگی دو میگم سه میگی دار میگم پنج میگی شیس وقتی میگم هفت میگی د ووقتی میگم نه میگی ده یک=اک دو=دو سه=اااااااااااا چهار=دار پنج=ممم شش=شسیس هفت=دددد هشت=ددددد نه=نه ده=ده من و مامان س...
19 آذر 1392

روزانه های عشقم

عزیز دل مامان سلام.این روزا خیلی دختر شیطونی شدی  گل نازم برای کارشناسی ارشد ثبت نام کرده بودم ولی تو نمی ذاری مامان درس بخونه و پشیمون شدم و کتابا رو کنار گذاشتم.چند وقتی بود مریض بودی از این ویروس جدیدا گرفته بودی.مدام با عروسکات بازی می کنی و میگی نی نی عشق مامان خیلی دلنم می خواد هر روز از تو گل ناز زندگیم بنویسم ولی فرصت نمی کنم.شبای محرم که می رفتیم هیئت تو عادت کرده بودی و می گفتی دد و ما هر شب و هر روز قضیه دد رو داریم.لباسای عروسکات رو در میاری و می گی د یعنی در اومد و من باید بشینم و باهات عروسک بازی کنم.مامان سادات برات یه چادر کوچولو دوخته که خیلی باهاش ناز میشی.وقتی رفته بودیم هیئت تو چادرت رو سر کردی و تسبیح مامانی رو گرفت...
27 آبان 1392

روزانه دخملی

عسل طلای مامان سلام خوبی گلم.چند وقتیه که هیچی برات ننوشتم یعنی انقدر سرم با تو گلم شلوغه که وقت هیچ کاری رو ندارم.عسلم برات بگم که هفته پیش مریض بودی و تب خیلی بالایی داشتی از دیروزم سرفه و عطسه رو شروع کردی.گل بهارم ماشالا این روزا خیلی شیرین زبون و شیون شدی برات بگم که شب عید غدیر رفتیم خونه مامانی و صبح روز عید رفتیم قم ناهار رفتیم خونه دایی محمد من چون مامان سادات و خونوادش سادات هستن رفتیم دیدنشون.عزیز دلم یه پیرهن تنت کرده بودم که خیلی دوسش داشتی و هر کاری کردم در نیاوردی.من و بابا رفتیمجمکران و نذر خوب شدن گل دخترم شیرینی دادیم.وقتی از جمکران اومدم کلی بغلت کردم و بوست کردم دلم برات تنگ شده بود تو هم سفت من رو گرفته بودی و به سبک...
4 آبان 1392