سارا سارا ، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 22 روز سن داره

دخمل کوچولو

این روزای دخملی

سلام عزیز دل مامان این روزا خیلی ماشالا مامانی شیطون و با نمک شدی عزیز دلم تو عشق مامانی دختر نازم امروز هر جا میرفتم میومدی دنبالم و می گفتی مامان ییام یعنی سلام بعد می گفتی خوووبی شیرین زبون من روز به روز شیرین تر و عسل تر میشی فدات شم امروز از صبح که یبدار شدی بازی و شیطنت کردی الانم خوابیدی.منم حسابی کار کردم امروز بهت می گفتم سارا دست نزن به وسایل تو هم طوطی وار پشت سر من می گفتی مامان اهههههههههههه جیز دست نزن. دوست دارم شیرینی زندگیم.ساعت 7 صبح الارمی شدی برای بیداری بابا خواب بودی و خواب میدیدی گریه می کردی بابا رو هم بیدار کردی تا دیر به محل کارش نرسه .امروز کلی با تلفن با مامان و وستات و خالت ...
14 ارديبهشت 1393

رویدادهای سال 93 دخملی

سلام عزیز دردونه مامان.عزیز دلم خیلی دلتنگ و وابستهاتم.شاید بگی چرا دلتنگ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دلتنگم که هر لحظه ببوسمت مامان از بوسیدنت دیدنت شیرین زبونیت سیر نمیشه. این چند وقته درگیر یه احساس بد بودم.خدا برای هیچ کس این احساس رو نخواد.احساس می کردم هر ان از دستت می دم و خیلی نگران بودم.احساس دلشوره عجیب که خدا رو شکر تا حدود زیادی بر طرف شد. بعضی وقتا فکر می کردم که مثل قبل دوست ندارم ولیییییییییییییییییییییییییییییییی مامان عاششششششقققته و بی تو می میررررررررررررررررررررررررررررررررررررررره. امسال 14 فروردین رفتیم شمال 2 روز شمال بودیم رفتیم ناهار خوران گرگان و دوشب اونجا بودیمبندر ترکمن هم رفتیم.یه سدی بود رفتیم اسمش الان یادم نمیاد....
8 ارديبهشت 1393

سال 1393

عزیز دلم دختر گلم سال 1393 مبارک.انشالله بهار های زیادی رو تو زندگیت ببینی دوست دارم عشقم
10 فروردين 1393

کارهای عسلی

عسل ناز مامان سلام.نفسم الان دستت رو زدی زدی رو میز گفتی درد گفتم اوخ شد گفتی ایه و دستات رو اوردی جلو تا من ببوسم بعد دوباره دستات رو میزدی رو میز و می گفتی اوخ.این روزا وقتی بهت میگم خودت رو لوس کن می گی ادددد ددددددد و می گی اقون و میزنی با دست تو دهنت و اااااا میکنی .کلمه این برات عادت شده و هر چیزی رو نشون می دی می گی این میگی مسی این روزا صدایی شبیه صدای اردک از خودت در میاری و بازی می کنی و عکس پرنده ها رو که می بینی میگی جوجو دوست دارم عشقم
13 اسفند 1392

روزانه نی نی مامان

گل دخترم سلام.قندکم این روزا  روزای شیرینی رو تجربه میکنیم و از این بابت خدا رو شکر میکنیم.عسل من مامان رو ببخش که فرصت نمی کنه و یه کمم تنبلی می کنه روزانت رو بنویسه.عزیز دل مامان امروز صبح هر کاری می کردم بیدار نمیشدی خیلی صبحها خواب سنگینی.الانم توی دست و پای منی و مدام میگی این برای خودت گوشی رو برمیداری و با سحر خیالیت حرف میزنی این روزا خیلی ایه می گی یعنی اره.به بابات میگی نا  البته بعضی وقتا یعنی ناصر . چند شب قبل بعد از شام اومدی تو اشپزخونه از روی ماشین لباسشویی دستمال برداشتی رفتی با دستای کوچولوت سفره رو پاک کردی قربون دستات برم مامان  بعد یه کمم دستات رو کشیدی توی سفره و بعدسفره رو تا کردی اوردی اشپزخونه.واین ...
11 اسفند 1392