خاطراتی کوتاه در ذهن مامان
عزیز دلم برات می نویسم شاید این چند خط در اینده برات جذاب باشه.دخترم امشب خونه عمو جواد بودیم.امیر رضا هم مریض بود.مثل من و شما سر ما خورده بود.قشنگ مامان کلی شیطون شدی و کلی بازی کردی.موقعی که سفره رو دیدی کلی گریه کردی گشنه بودی ولی فقط سوپ خوردی.از هواپیمای کنترلی عمو ترسیدی و گریه کردی.امروز وقتی با بابا رفتم امپول بزنم برات یه فیل کوکی خریدم ولی زیاد خوشت نیومداولش ولی کم کم بهش عادت کردی و از راه رفتنش می خندیدی و ذوق می کردی.بیچاره خانم فیلی اولش خرطومش رو کردی توی دهنت و نمی دونم چقدر با مرواریدای قشنگت گازش گرفتی حتما دردش اومده.دیروز دست من رو گاز گرفتی و کبود کردی.امروز بابابا رفتی نانوایی موقع صبحونه به گوشات پنیر مالیدی چون صبحو...
نویسنده :
مامانی
3:09
حرفهای مادرانه
ماه زندگیم الان خیلی دلم گرفت شیرین عسلم خیلی ناراحتم که تنبلی می کنم ونمینویسم از شیرینی های با تو بودن.عشق من نا گفتنی دوستت دارم و این دوست داشتن انقدر زیاده که نمیشه گفت فقط برایت مینویسم که اکنون حلقه اشک در چشمهایم تاب می خورد و دلم برای تو گلم که در خوابی پر می کشد.کاش لحظه لحظه هایت را می توانستم بنویسم ولی افسوس...........این حسرتی است که بر دلم مدتی مانده.نمی دانم قسمت نیست از نوشتن.یا وقت یاری نمی کند و یا من مادری تنبل هستم.هر چه هست من را خیلی ناراحت می کند که از تو و برای تو ننوشتم.عشق زندگی من با تمام وجود دوستت دارم.
نویسنده :
مامانی
2:58
عکسای عروسک مامان
بدون عنوان
بدون عنوان
روزانه دخملی
عسلکم سلام الان که دارم برات می نویسم خوابی گلم.دیشب برای افطار رفتیم هیئت و از اونجا اومدیم خونه و برای احیا رفتیم خونه مامانی و با مامانی رفتیم مسجدشون مسجد کوثر.اونجا جا کم بود و خیلی هم شلوغ بود و تو مدام گریه می کردی می دونم اذیت شدی گلم.خوابیدی یه دختری از روت رد شد که پاش خورد به دستت و تو بیدار شدی گریه کردی و دوباره خوابیدی موقع اومدن کلی گریه کردی سحری هم بهمون دادن و ما اومدیم مامانی بعد از ما اومد.ما زودتر اومدیم چون به خاطر شما به ما راه دادن تا خارج بشیم.وقتی اومدیم خونمون سحری خوردی با بابا و بعد از کلی بازی و شیطنت خوابیدی.امروز صبح هم نزدیکای ١٢ بود بیدار شدیم بابا رو هم بیدار کردیم که بریم نمایشگاه قران بابا هم قبول ک...
نویسنده :
مامانی
1:37






