سارا سارا ، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 23 روز سن داره

دخمل کوچولو

روزگار ما

عسل من سلام.این روزا روزای خیلی سخت و سر در گمیه.خدا کنه زود زود تموم بشه.من طاقت ناراحتیت رو ندارم گلم.احساس می کنم چند سال پیر تر شدم.قشنگم.همچنانمریضیت ادامه داره.چند روزه جیغ زدن یاد گرفتی.چند شب پیش دست میزدی وقتی لختی خوشت میاد سینه بزنی.امروز داروهات رو ریختی از دهنت بیرون منم بهت اخم کردم تو خوشت اومده بود و کلی خندیدی.قربون خنده هات برم.گلم دیگه دارم به سمت داروهای گیاهی کشیده میشم.می خوام ببرمت دکتر گیاهی.نمی دونم چرا خوب نمیشی.واقعا کلافه  و ناامیدم.خیلی هم خستم.دیروز تولد علی کوچولو بود.علی جون تو لدت مبارک.خونه عموی بابا براش تولد گرفتن ما هم رفتیم.منمچند روزه حسابی سرما خوردم.تو هم تا دیشب تب داشتی.عسسسسسسسسسسسسسلللللللللل...
11 بهمن 1391

عکسای گل زندگیم

قربون شیشه خوردنت برم که هر چی توش باشه بجای خوردن می پاشی اطرافت از پستونک هم که بدت میاد اینم گریه برای اینکه بیای بغلم ...
3 بهمن 1391

عکسای عشق مامان

اینجا توی روروئک گذاشتمت تا راه بری ولی خیلی تنبلی  هنوز دو دقیقه نشده بود که سرت رو پایین گذاشتی کلا وقتی می شونمت هم یه جایی برای سرت پیدا می کنی خودت رو سر می دی و می خوابی و هنوز نه می تونی بشینی نه با روروئک راه بری نه مامان بابا بگیفقط خیلی خوب غلت می خوری دوست دارم عشقم   خسته از روروئک سواری   گلم اینجا از روی تخت افتادی و صورتت کبود شده بود توپت رو شوت کن گلم افریننننننننننننننننننننننننننن گلم در کالسکه اینجا داشتی با خاله که تلفنی بهت می گفت بای بای بای بای می کردی ...
2 بهمن 1391

باز یه اتفاق بد جدید

گل دخترم امروز بابا از صبح که بیدار شد حالت تهوع داشت سرش درد می کرد بدنش درد می کرد هر چی اصرار کردم بریم دکتر فایده نداشت تا بعد از ظهر که عمو حاج حسین اومد و ما رو برد دکتر.دستشون درد نکنه خیلی زحمت کشیدن.بابا سرم  داشت تو بغل عمو بودی با نگاه شیطنت امیز به سرم و شیلنگش نگاه می کردی اخر گرفته بودی که بخوری که عمو نذاشت.الانم باباخوابه و تو تو بغل منی.دست من هم که هر روز بدتر از دیروزه هنوز تو هم یه کم مریضی.ایشالا خدا به خیر بگذرونه و کمک ما باشه تو این روزای سخت.ایشالا خدا همه مریضا رو شفا بده که میض بودن و مریض داشتن خیلی سخته
29 دی 1391

روزهاي سخت و دردناك

عزيز دل مامان سلام.دخترقشنكم توى بستهاي قبل نوشته بودم كه به خاطر دستم رفتيم قم،عروسكم وقتي قم بوديم مريض شدي تب كردي و اسهال كر فتي بردمت دكتر كفت جيز خاصي نيست بابا جهار شنبه شب بالاخره بعد از كلي دوري اومد دنبالمون.بركشتيم تهران ولي توي مدفوعت بنج شنبه شب خون ديدم.و كار من و بابا از اون روز بهتا الان شد دكتر وبيمارستان يه سري كفتن بستري مي خواد بيمارستان جا نداشت برديمت بهرامي ولي اونجا كفتن حالت لكر بدتر شد بريم شنبه ظهر حالت بدترشد برديمت بيمارستان بهرامي كفتن بستري بشي اومدن ازت خون بكيرن تو نمي ذاشتي و كل اتاق رو بهم ريخته بودي لكد ميزدي و يا با دستاي كوجولوت وسايلشون رو برت مي كردي زمين اونا هم تلافي كردن و ٨جاي بدنت رو سوراخ كردن اخ...
26 دی 1391

باباجونم از دوری مامریض شده

<body><p>ماالان چند روزه قمیم مامانم خورده زمین و تاندون دستش آسیب دیده وباید استراحت کنه تا خوب بشه بابام من و مامان رو گذاشت قم تا دست مامن خوب بشه ولی بابایی مهربدنم خودش مریض شده و این از دکری ماست بابایی ما هم دلمون برات تنگ شده دوست داریم بابا جون مواظب خودت باش تا ما بیایم
18 دی 1391